دریچه
I writing ..... for u
بعد از مدتها بالاخره یه نفس عمیق یه ذهن که هر جوری بود و می شد خالیش کرد خالی شد .......... فعلا خالیه...... برای اومدن و گفتن و نوشتن و خلاصه هزار تا حرف در هم برهم ........اومدم گاهی وقتا همه چیز برعکس می شه خیلی ساده گاهی وقتا همیشه یه چیزایی سرجاش نمی مونه اصلا بهتره راحت بگم من هنوزم گاهی درگیر چیزایی می شم که خیلی سعی کردم <<<<<فراموشش کنم>>>>> اما هنوزم سراغم میاد با قرص درست نمیشه با بیخیالی یا حتی اینکه خودتو به هر راهی بزنی ..... هست اینجور وقتا فقط باید سمتش بری به جای فرار دارم فرار می کنم !؟ از هرچه دوست...! همه حرفها را نمی توان گفت به خصوص وقتی برای کسی می نویسی که ... برای گفتن نیامده ام .... فقط می خواستم بگویم : نمی توانم چیزی بگویم!!!
همه اش به دیروز نگاهم گیر می کند! ....تیک.... تاک ...
این همه صبر را ، شعر را ، عشق را چگونه بر باد دادی دلم؟ این بار می خواهم به فردا بروم و نه به اندازه دیروز بلکه به اندازه خود فردا برایم دیگر فرقی ندارد که چه بر من گذشته است آنچه برایم مهم است ایمان است ایمان ایمان به آنچه نداشتم ایمان به امیدی که روحم را پرواز دهد روزهایم این بار به کندی می گذرد چرا که هنوز منتظرم منتظر یک دریچه یک صدا یک پرواز همیشه انسان در انتظار است همیشه منتظر ... این روزها دارم به رفتن فکر می کنم ولی نه جایی هست نه پایی می خواهم دور شوم ، دور دور اما هنوز نمی شود کسی هست که به خاطرش مانده ام و آرزویی مانده در گلو اینجا همه چیز خاکستری است به رنگ خستگی به رنگ مردگی این روزها سخت می گذد بر من به سختی تیغ مانده در گلو و راهی نیست جز بی تفاوتی از این همه کینه نفرتی مانده در ذهن که هر چه می خواهی پاکش کنی کاغذ را نازک تر می کند خسته ام و انگار پایانی ندارد از همه چیز آنقدر بیزار شده ام که می خواهم همه چیز را به حال خودش رها کنم می خواهم بروم اما کجا؟ می خواهم بمیرم اما چگونه ؟ کاش با مردن همه چیز پایان خوبی داشت از این روزها تنها یک گوشه برایم مانده به زاویه تنهایی هیچ راهی انگار نمانده... در خودم می شکنم و صبر می کنم شاید روزنه ای مرا به پرواز سوق دهد. ......I went....... .....but... .....with.... .....your mind.... ....... i wanna u این روزها دارم به این اندیشه سیر می کنم که آخرش چه می شود !!؟ آخر این همه خواستن آخر این همه دویدن ؟! نه اینکه فکر کنی خسته ام ... نه .... خستگی هم بی رنگ می زند برایم در این سراچه تکرار! نمی دانم به خواستنی هایم چه بگویم ؟! بگویم دارمت !!! یا اینکه نداشتنش را به رخ داشتنی بکشم و بعد بگویم عرفان را برای همین گذاشته اند دیگر!!! اصلا بیا یک جور دیگر ؟؟؟ من نیازی به داشتن ندارم ...... و بعد ته دلم می گویم :::آه ه ه بیچاره دل... همه اش شده تکرار این و آن ! آخر کسی نیست بیاید و بگوید تو که آخرش را می دانی چرا دوباره شروع می کنی به... شروع ....؟!!
گاهی وقتها همه چیز آنقدر بی حساب و کتاب برایت بی معنی می شوند که گویی از اول هم نبوده اند! خیلی وقت بود که حوصله اش نبود... حوصله نوشتن! ولی با تمام بی حوصلگی ؛ نوشتن هم ؛ خودش خیلی هنر است اصلا بی حوصلگی خودش فلسفه دارد شبیه به همان بودن یا نبودن با این تفاوت که با نبودنت می نویسی تا از بودنی یاد کنی که اکنون دیگر برایت نیست و تو مدام داری سعی می کنی خودت را از نو شروع کنی ! این بار آنقدر حرف تلنبار شده که نوشتن هم کم می آورد اما این نیز آخرین جان مانده از روحی خسته و رو به زوال است که شبیه یک وصیت دارد خودش به حساب قلبش می رسد ! چرا وقتی غمگینی برایت همه چیز بی رنگ می شود؟ و ان وقت یک شادی کوچک که به سرعت باد می گذرد تو را به یک دنیای زیبا سوق می دهد؟! از این روزهای پر از بهانه خواهی گذشت عزیزم تو را با این واژه می خوانم تو را .... عزیزم ...... یادت نرود که من همان دخترکی هستم که پروانه وار برایم خواهی سوخت ! یادت باشد تمام این جمله را یادت باشد واژه به واژه در همین تکاپو با تو خواهم بود شاید گنگ باشد جمله های پریشان ذهنم شاید امید به فردا برایم زنده کند زندگی را و شاید یک مسیر باشد فقط یک مسیر از امروز تا فردا اما با تو خواهم گفت این شعر را تویی که هنوز نیامده ای!!! ولی به پای تو خواهم نشست !!!! به پای آمدنت به پای بودنت و به پای ماندنت به جای تو امروز خواهم گفت: ... عزیزم!!! نه از آن عزیزم های پر از دلهره یک عزیزم پر از عشق تا پای جان تا پای پرواز....... منتظرت نشسته ام پا به پای بغض های پر بهانه با این حال مجنون را به انتظار نشسته ام یک مجنون پر از ذهن لیلی... دلم برایت می سوزد پروانه پیله زده از اینکه در پوست تنهایی ات نمی گنجی و بالهایت را تنها برای کوبیدن به دیوار باز می کنی هر وقت که بیشتر فرار می کنی دلم بیشتر می سوزد فرار نکن بگذار برایت از حرفهای تکراری بگویم ! بگذار دوباره گوشت را پر کنم از .......... همان حرفهای بی حرف همان که گفتنش دیر شده درست مثل دیوانه ها می خواهم آنقدر بگویم که با شنیدنش خنده ات بگیرد ! و آنقدر بخندی که حواست پرت شود آن وقت بالهایت را دست من می دهی می رویم تا خود آسمان باهم پرواز باهم باهم باهم دیوانه بی من باهم خواهیم رفت تا خود من باهم خواهیم مرد .... تو را می گویم ......... روح سرگردان من !! من و تو . . . من
از هر که مرا دوست دارد یا هر که دوستش داشتم .... دارم فرار می کنم و شاید تنها راه ناگزیر همین گریز باشد!
قلبم سخت شده است ... سخت همچون سنگی که توانش بیشتر شکستن است !!!
<a href="http://www.zulva.com/images/sad/?page=1" target="_blank"><img src="http://www.zulva.com/images/sad/images/i-miss-you.jpg" alt="i miss you" /></a><br /><a href="http://www.zulva.com/images/sad/">Sad graphics comment</a>
درست مثل وقتی چکه های آب دستانت را رها می کنند
چشم هایم خیس می شود
و آنچه برایت مانده همین است!
اینکه وجودت پر از خالی می شود
و خاطره این لحظه برایت یک سراب می سازد
سراب تلخ بی او
و لحظه هایم دوباره
نمی شسناسمت... هرگز
کشتمش
عشق را درونم کشتم و سرد گریستم
همچون گریه باد در سراب تشنه آب
کشتم خویش را -عشق را -معشوق را
نه آنکه فکرش را می کنی نه
قاتل نیستم
.... مقتول دردم ...

| قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت |














